تبليغاتX
Proxyfire Software and Forum ...خدایا هیچکس رو مثل من تنها نذار...


2 نوشته شده در یکشنبه 1386/08/27ساعت 22:20 توسط حمید رضا |

2 نوشته شده در یکشنبه 1386/08/27ساعت 21:1 توسط حمید رضا |

خیال کردم....

2 نوشته شده در شنبه 1386/08/26ساعت 19:15 توسط حمید رضا |

تقدیم به کسانی که قلب کوچکشان همیشه دریایی ست

 
قصه از عشق می خوانم
تو اکنون قصه پرداز منی افسانه ام بشنو
تو اکنون مرحم راز منی افسانه ام بشنو
تو می دانی زمانی کولی دیوانه ای بودم
خوش و سرمست بودم
و فارغ از همه جور جهان بودم
به هر جا خوب رویی بود و دامی داشت
من از دام عشق خوب رویان در هزر بودم
و دایم در سفر بودم
که روزی مرغکی بی جفت بر بام دلم در زد
و با دست محبت بر دلم در زد
نگاهی کرد و آغوش مرا غرق محبت کرد
و من در خواب چشمانش فرو رفتم
در آنجا صد هزار افسانه می دیدم
و هر افسانه را صدها هزار بار می خواندم
قلب من گواهی داد که او تنهاست
که او هم چون تو تنهاست
از این رو قلب پاکم را که تنها هستیم بود
برایش هدیه آوردم و آن را با سرود گریه آوردم
ولی افسوس که تو تنهای تنها نبودی
فکر می کردم تو بودی قصه پرداز دل تنگم
و چون من کولی صحرا نبودی فکر می کردم
از این رو شادمان گشتم برایت شادمانی آرزو کردم
و از سر کوی تو برگشتشم
تو گفتی برو به ماهروی دیگری رو کن
برو به شاهروی دیگری خو کن
ولی افسوس که ای زیبا ندانستی که من با هوریان آسمان هم خو نمی گیرم
دلم تنها غریبان بی کسان آوارگان
را دوست می دارد
و هر شب تا سحر در پای آنان اشک میریزد
تو هم گه روزگاری بی کس و بی آشنا گشتی
شکسته خاطره و افسرده و دل مبتلا گشتم
به سوی دشت ما برگرد
برایت باز می خوانم سرود آشنایی ر
و از دل می برم افسانه ی تلخ
جدایی را
TinyPic image
2 نوشته شده در چهارشنبه 1386/08/23ساعت 20:18 توسط حمید رضا |

 
قطره قطره پاک خواهد شد
همنشینِ خاک خواهد شد
روزگاری در همه محفل ها
برایش سینه ها چاک خواهد شد
هر کس یادی از او بشنود
نم نمک مستِ میِ تاک خواهد شد
از بیمِ دردِ فراقش روزگار
عجینِ بارانِ نمناک خواهد شد
کسی کو زیادش آسان برفت
باقی عمرش به لاک خواهد شد
زمانه الباقی به کارش می کشد
نخورده می عشق هلاک خواهد شد
2 نوشته شده در چهارشنبه 1386/08/23ساعت 20:10 توسط حمید رضا |

ما به هم نمی رسیم ...

(من می گویم )
 من باغ سنگین غم بر دوشم، چشم به آسمان دوخته ام !
و تو ،
 با حسرت یک دوستت دارم تا ابد
 چشم در چشم من دوخته ای !
 چیزی از زبانم نمی یابی
شاید جست و جو می کنی در چشمانم !
می گویم :" زندگی یعنی اسیر حادثه ها بودن ، اسیر" !
 می گویی :" و عشق؟ "
 می گویم :" عشق، حادثه است " !
می گویی با قطره اشکی از رضایت :"و تو اسیر عشقی؟"
 می گویم :" هر حادثه ای حادثه ی پیشین را خاطره ای خواهد کرد، فقط یک خاطره " !با بغض می گویی :" می خواهی آخرین حادثه ی زندگیم باشی ؟! " (دلم به درد می آید) !
می گویم :"ولی افسوس، آخرین حادثه ی هر زندگی مرگ است " !
 سکوتی گلوی هر دوی ما را می فشرد
 هیچ وقت زیر بار فشار نرفته گلویم !
می گویم :" دست من کوتاه است برای رسیدن به تو . ما اسیر حادثه ایم، اسیر" !
تند باد سردی ست !
حرفهایم در وجودت طوفانی به پا می کند. ولی ، تو چه آرامی !
تحمل این هوای سرد را ندارد
 ابر پر بار چشمانت می بارد
 و چه سخت بارانی !
من چه سردم
 تحمل این هوای سرد را ندارد
 ابر پر بار چشمانت می بارد !
ولی افسوس
 ما اسیر حادثه ایم ،
 
 
2 نوشته شده در پنجشنبه 1386/08/17ساعت 22:54 توسط حمید رضا |

 

هر قطره اشک قصه ی یک درد است

 
  چون حاصل عمر آدمی در این شورستان
جز خوردن غصه نیست تا کندن جان
خرم دل آنکه زین جهان زود برفت
آسوده کسی که خود نیامد به جهان
                   
   عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
   من که یک امروز مهمان تو ام فردا چرا؟

 

2 نوشته شده در چهارشنبه 1386/08/16ساعت 21:24 توسط حمید رضا |

2 نوشته شده در چهارشنبه 1386/08/16ساعت 21:14 توسط حمید رضا |

تنهایی....

خدا نگهدار عزيزم منم ميرم از اين ديار اينجا کسي منو نخواست تو هم منو تنها بذار

2 نوشته شده در چهارشنبه 1386/08/16ساعت 10:47 توسط حمید رضا |

مثه باد سرد پاييز***غم لعنتي به من زد***حتي باغبون نفهميد***كه چه آفتي به من زد

 

2 نوشته شده در چهارشنبه 1386/08/09ساعت 18:54 توسط حمید رضا |

نمیدونی چه دردی داره دوری....

 به خاطر تو مي نويسم ، به خاطر تو مي خونم ، به خاطر تو زنده ام ، به خاطر خودت ، وجودت ، نگاهت ، غرورت . تويي كه شدي همه چيزم ، دوست دارم هميشه باهام باشي . نمي دوني چقدر دوست دارم ، به خدا نمي دوني ، اگه مي دونستي . . . . . .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

میگم بهت دوست دارم

میگی بهم گم شو برو

چاره نداره دل من

جز باور دوری تو 

2 نوشته شده در جمعه 1386/07/20ساعت 23:9 توسط حمید رضا |

می پرستمت....


اول اینکه عاشقانه دوستت دارم. دوم اینکه عاشقانه می پرستمت. سوم اینکه عاشقانه می میرمت برات. چهارم اینکه الهه ی منی تا ابد. من با یک نگاه تو جون می گرفتم. با صدای تو نفس می گرفتم. می دونم این حرفا رو می فهمی. چون عشقمو باور کردی... دیدی که به خاطر آینده تو از خودم گذشتم... می دونم تو هم مثل خودم دل خوشی از این روزگار نداری... اصلا از همون روز اول هستی من وتو واسه هم ساخته نشده بودیم فقط خودمونو گول میزدیم که یک روزی روز یکی شدنه... مگه نه؟ خوب این از شدت عشق زیاده.عشقی که دو سال در قلبم ریشه زد. ولی هیچ وقت اون جوری که می خواستم قد نکشید... اگه بخوام توصیف کنم عشقمونو میگم: ما دو کبوترعاشقیم... ولی در دو آسمان متفاوت تو در آسمان آبی ونیلگون ومن در آسمان ابری وماتم گرفته... دو گل رزیم... تویی که در دشت گلها هستی ومنی که در شوره زار بی انتهام... دو دلداه دیونه... تویی که تنها رفتی بی من... ومنی که در غصه رفتن تو هستم... من عاشقی غریب و افسرده در زندگی... و تو معشوقی با عشقی تحمیلی و تازه در زندگی... دو تا دیونه هم. و خلاصه یک الهه ی عشق و یک عابد دیوانه ی پرستش الهه ی عشق.

2 نوشته شده در پنجشنبه 1386/07/19ساعت 22:23 توسط حمید رضا |

به سوی تو می آیم....

به سوی تو قدم برمیدارم شمرده شمرده... نمی دانم مقصد کجاست؟ ولی بی هدف در کوچه پس کوچه های زندگی قدم بر میدارم... برگهای بید مجنون خانه مان کم کم رنگ زردی به خود می گیرند... منم خیلی وقته که تو پاییزم ولی خبر ندارم... فصلی دیگر بدون تو برایم آغاز گشته... و من دیگه هیچی نمیدونم... و یا اینکه نمی توانم شکست را باور کنم... شاید روزی برایم بهار باشد ولی اون روز هم خیلی دوره حتی خیلی دورتر از تصوراتم... دیگه کاسه صبرم لبریزتر از همیشه شده... دیگه نیستی که واسم کاسه بزرگتری بیاری و بهم امید بدی که تحمل کن... میدونم برای همه عشق اولش زیباست و هر چی بیشتر میگذره بیشتر در این دریا پر تلاطم فرو میروند... و چه زیباست که تو شناگر قابلی باشی و از پس موجها بربیایی... ولی من خیلی کوچیکم حتی کوچکتر از یک مورچه که تو بهش ترحم میکنی زیر پات له نشه... ولی من نا خواسته یا خواسته له شدم...! بگذریم که آیا زیر پای تو له شدم؟ یا زیر پای سرنوشت؟ به هر حال بذار بگم که زیر پای سرنوشت! تا همه نگن تو عشق واسه زیبایهاش می خواستی و حالا که به آرزوت نرسیدی می خواهی معشوقت را محکوم کنی...! من تو رو با همه وجودم می خواستم... الانشم این دردها را به جونم می خرم و میکشم... آره سخته برام بی تو بودن وبی تو موندن... ولی این درد تنهایی و بی تو بودن را با یاد اون روزهای بهاریمون تحمل میکنم...

2 نوشته شده در پنجشنبه 1386/07/19ساعت 22:17 توسط حمید رضا |

گل من....

چقدر سخته گل آرزو هاتو توی باغ دیگری ببینی و هزار بار

تو خودت بشکنی و اون وقت آروم زیر لب بگی کل من

باغچه ی نو مبارک!!!

2 نوشته شده در پنجشنبه 1386/07/19ساعت 22:12 توسط حمید رضا |

روز مبادا....

وقتی تو نیستی نه هست های من چونانکه بایدند ... نه بایدها مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم با بغض می خورم عمری است لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره می کنم باشد برای روز مبادا اما در صفحه های تقویم روزی به نام روز مبادا نیست آن روز هر چه باشد روزی شبیه دیروز روزی شبیه فردا روزی درست مثل همین روزهای من ست اما چه کسی می داند؟ شاید امروز نیز مبادا! باشد وقتی تو نیستی نه هست های من چونانکه بایدند نه باید ها....

هر روز بی تو ! روز مباداست

2 نوشته شده در پنجشنبه 1386/07/19ساعت 17:29 توسط حمید رضا |


طراح قالب
بهترینها برای ایرانیانبهترینها برای ایرانیان

پشتيباني
BLOGFA